دعوت
چهارشنبه 23/6/90 ساعت 1:29 عصر
راستی کسایی که طبیعت رو دوست دارند دعوتشون می کنم به دیدن یه جای با صفا اگه بتونم بعدا عکساشو مذارم اسمش هست روستای قلعه بالا واقع در بیارجمند شاهرود عالی عالیه توریستی با منظره ای رویایی
نوشته شده توسط: پویه همدم
آشتی
چهارشنبه 23/6/90 ساعت 1:26 عصر
سلام خدا جون ازت به خاطر حال خوشی که به من دادی متشکرم اشتی با تو خیلی خوبه از اینکه بنده بنده ای برات نبودم منو ببخش این روزا خیلی خوبم به خاطر توئه وقتی چند روز پیش میخواستم قلبمو آروم کنم و کتابتو گذاشتم رو قلبم معرکه بودم . خودم بیشتر از گذشته به تو سپردم پس خواهشا منو نا امید نکن بازم ممنونتم خداااااااااااااااااااااااااااااا
نوشته شده توسط: پویه همدم
سلام دوست من چند روزی ازت خبری نیست نگرانتم اگه سری به وبلاگم زدی یه زنگ به من بزن بسیار دلتنگم نکنه باز بلایی سر خودت آوردی
در اولین فرصت حاضریت رو بزن منتظرم
و دوست دیگه امیدوارم خوشبخت بشی دلم برات تنگه دلم می خواد خیلی زود ببینمت
نوشته شده توسط: پویه همدم
خدایا از تو ممنونم به خاطر عاشورا و عشق هر چند همان حس همیشگی را نداشتم اما عاشق کربلایت هستم و می مانم تا زیارتی دیگر و حریم و حرم و نجوای عاشقانه ، بین الحرمینت دوباره مرا می خوانداگر تو بخواهی و اینگونه است که دل باخته ام و عاشقت شده ام بیش از پیش و اینک چیزی می خواهم مرا عاشقتر از قبل کن و همیشه گدازان .
نوشته شده توسط: پویه همدم
نخستین درس مهم - زن نظافتچى من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر
جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد
حتماً قصد شوخى کردن داشته است.... سؤال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه
دانشکده را نظافت میکند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم.
زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را
از کجا باید میدانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سؤال آخر را
بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد
سؤال کرد آیا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟
استاد
گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسیارى ملاقات خواهید
کرد. همه آنها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر
تنها کارى که میکنید لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکردهام.
******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
دومین درس مهم - کمک در زیر باران یک شب، حدود ساعت 5/11 بعدازظهر، یک زن
مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که
میبارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله
نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از
روبرو میآمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک
به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه 1960 و اوج
تنشهاى میان سفیدپوستان و سیاهپوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن
سیاهپوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد؛ بعد مسیرش را
عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آنجا یک تاکسى براى زن گرفت و او را
کمک کرد تا سوار تاکسى شود. زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد
جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود
که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش
آوردهاند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:
«از شما به خاطر
کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها
لباسهایم، که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آنکه شما مثل فرشته نجات
سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظههاى زندگى همسرم و
درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه
خداوند براى شما به خاطر کمک بیشائبه به دیگران دعا میکنم.» ارادتمند؛ خانم ....
******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
سومین درس مهم - همیشه کسانى که خدمت میکنند را به یاد داشته باشید در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى
امروز نبود، پسر 10 سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست.
خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: 50 سنت پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر
شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با
بیحوصلگى گفت: 35 سنت پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت... پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، 15 سنت براى او انعام گذاشته بود!
یعنى او با پولهایش میتوانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى
براى انعام دادن برایش باقى نمیماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى
خورده بود!
******* ******* *******
چهارمین درس مهم - مانعى در مسیر
در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را در یک جاده اصلى قرار داد. سپس
در گوشهاى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر میدارد. برخى
از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور
زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آنها نیز به شاه بد و بیراه
گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند؛ امّا هیچیک از آنان کارى به
سنگ نداشتند! سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین
گذاشت و شانهاش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل
دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ریختنهاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى
که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد
متوجه شد کیسهاى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از
سکههاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکهها مال کسى است که سنگ
را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را میدانست که بسیارى از ما نمیدانیم!
نوشته شده توسط: پویه همدم
نوشته شده توسط: پویه همدم
حال
پنج شنبه 2/2/89 ساعت 1:49 عصر
بلاخره تکه ای از بهشت را دیدم تکه نه که تکه هایی از ان را .
نجف و کاظمین و کربلا ........
وای که چه حالی داشت ......................
نوشته شده توسط: پویه همدم
گروهی از کارکنان میانسال که سابقا با
یکدیگر هم کلاس بودند ، دور هم جمع شدند
تا نزد استاد پیشین خود رفته و پای
صحبتهای او بنشینند . اواز دیدن
شاگردان خود ابراز خوشحالی زیادی کرد .
بزودی صحبتهای آنان به مباحث استرس در
محیطهای کار و زندگی کشانده شد . مدرس فقط
لبخندی به آنان زد و به سمت آبدار خانه رفت
و شروع به چیدن فنجانهای مختلف بر روی
پیشخوان شد از فنجان پلاستیکی تا چینی
گرفته و ارزان قیمت تا گرانبها و لوکس
استادبه سر جلسه برگشت و به
شاگردان سابقش پیشنهاد کرد که هر یک
به
آبدارخانه رفته و با فنجانی آب برگردند .
او به آنان گفت : " همانطوری که انتظار
داشتم ، همگی لیوانهای گرانبها را
برداشتید و تمام فنجانهای ارزان قیمت و
بد شکل را بر جای گذاشتید ، در واقع شما
بهترین ها را برای خود خواستید و این در
حالی است که آنچه شما در واقع میخواستید
آب بود و نه فنجان و این امر منبع تمام
مشکلات و استرس شماست استاد ادامه داد ،
زندگی نیز همانند آب است و شغل ، پول و
موقعیت اجتماعی فنجان های این مثال هستند
، آنها درحقیقت ابزار زندگی هستند و
چگونگی کیفیت زندگی را تغییر نمیدهند
،
اگر وقتمان را صرف انتخاب فنجان کنیم ،
زمانی برای لذت بردن از آب نخواهیم داشت
تا وقتیکه قلب شما نخواهد ، مسلماً مغزتان
هرگز به چیزی عقیده پیدا نمی کند
نوشته شده توسط: پویه همدم
چشمهایتان
را باز میکنید. متوجه میشوید در بیمارستان هستید. پاها و دستهایتان را
بررسی میکنید. خوشحال میشوید که بدنتان را گچ نگرفتهاند و سالم
هستید.. دکمه زنگ کنار تخت را فشار میدهید. چند ثانیه بعد پرستار وارد
اتاق میشود و سلام میکند. به او میگویید، گوشی موبایلتان را
میخواهید. از اینکه به خاطر یک تصادف کوچک در بیمارستان بستری شدهاید و
از کارهایتان عقب ماندهاید، عصبانی هستید. پرستار، موبایل را میآورد.
دکمه آن را میزنید، اما روشن نمیشود. مطمئن میشوید باتریاش شارژ
ندارد. دکمه زنگ را فشار میدهید. پرستار میآید.
«ببخشید! من موبایلم شارژ نداره. میشه لطفا یه شارژر براش بیارید»؟
«متاسفم. شارژر این مدل گوشی رو نداریم».
«یعنی بین همکاراتون کسی شارژر فیش کوچک نوکیا نداره»؟
«از 10سال پیش، دیگه تولید نمیشه. شرکتهای سازنده موبایل برای یک فیش شارژر جدید به توافق رسیدن که در همه گوشیها مشترکه».
«10سال چیه؟ من این گوشی رو هفته پیش خریدم».
«شما گوشیتون رو یک هفته پیش از تصادف خریدین؛ قبل از اینکه به کما برید». «کما»؟!
باورتان
نمیشود که در اسفند1387 به کما رفتهاید و تیرماه 1412 به هوش آمدهاید.
مطمئن هستید که نه میتوانید به محل کارتان بازگردید و نه خانهای برایتان
باقی مانده است. چون قسط آن را هر ماه میپرداختید و بعد از گذشت این همه
سال، حتما بوسیله بانک مصادره شده است. از پرستار خواهش میکنید تا زودتر
مرخصتان کند.
«از نظر من شما شرایط لازم برای درک حقیقت رو ندارین».
«چی شده؟ چرا؟ من که سالمم»!
«شما سالم هستید، ولی بقیه نیستن».
«چه اتفاقی افتاده»؟
«چیزی نشده! ولی بیرون از اینجا، هیچکس منتظرتون نیست».
چشمهایتان را میبندید. نمیتوانید
تصور کنید که همه را از دست دادهاید. حتی خودتان هم پیر شدهاید. اما جرأت نمیکنید خودتان را در آینه ببینید.
«خیلی پیر شدم»؟
«مهم اینه که سالمی. مدتی طول میکشه تا دورههای فیزیوتراپی رو انجام بدی»..
از پرستار میخواهید تا به شما کمک کند که شناخت بهتری از جامعه جدید پیدا کنید..
«اون بیرون چه تغییرایی کرده»؟
«منظورت چه چیزاییه»؟
«هنوز توی خیابونا ترافیک هست»؟
«نه دیگه. از وقتی طرح ترافیک جدید رو اجرا کردن، مردم ماشین بیرون نمیارن».
«طرح جدید چیه»؟
«اگر رانندهای وارد محدوده ممنوعه بشه، خودش
رو هم با ماشینش میبرن پارکینگ و تا گلستان سعدی رو از حفظ نشه، آزاد نمیشه».
«میدان آزادی هنوز هست»؟
«هست، ولی روش روکش کشیدن».
«روکش چیه»؟
«نمای سنگش خراب شده بود، سرامیک کردند».
«برج میلاد هنوز هست»؟
«نه! کج شد، افتاد»!
«چرا؟ اون رو که محکم ساخته بودن».
«محکم بود، ولی نتونست در مقابل ارباس A380 مقاومت کنه».
«چی؟!.... هواپیما خورد بهش»؟
«اوهوم»!
«چهطور این اتفاق افتاد»؟
«هواپیماش نقص فنی داشت، رفت خورد وسط
رستورانگردان برج».
«اینکه هواپیمای خوبی بود. مگه میشه اینجوری بشه»؟
«هواپیماش چینی بود. فیلتر کاربراتورش خراب شده بود، بنزین به موتورها نرسید، اون اتفاق افتاد».
«چند نفر کشته شدن»؟
«کشته نداد».
«مگه میشه؟ توی رستوران گردان کسی نبود»؟
«نه! رستوران 4سال پیش تعطیل شد»..
«چرا»؟
«آشپزخونهاش بهداشتی نبود».
«چی میگی؟!... مگه میشه آخه»؟
«این اواخر یه پیمانکار جدید رستوران گردان رو گرفت، زد توی کار فلافل و هاتداگ....».
«الان وضعیت تورم چهجوریه»؟
«خودت چی حدس میزنی»؟
«حتما الان بستنی قیفی، 14هزار تومنه».
«نه دیگه خیلی اغراق کردی. 12هزار تومنه».
«پراید چنده»؟
«پرایدهای قدیمی یا پراید قشقایی»؟
«این دیگه چیه»؟
«بعد از پراید مینیاتور و ماسوله، پراید قشقایی را با ایدهای از نیسان قشقایی ساختن».
«همین جدیده، چنده»؟
«70میلیون تومن».
«پس ماکسیما چنده»؟
«اگه سالمش گیرت بیاد، حدود 2 یا 2 و نیم....».
«یعنی ماکیسما اسقاطی شده؟ پس چرا هنوز پراید هست»؟
«آزادراه تهران به شمال هم هنوز تکمیل نشده».
«تونل توحید چهطور»؟
«تا قبل از اینکه شهردار
بازنشسته بشه، تمومش کردن».
«شهردار بازنشسته شد»؟
«آره».
«ولی تونل که قرار بود قبل از سال1390 افتتاح بشه».
«قحطی سیمان که پیش اومد، همه طرحها خوابید».
«چندتا خط مترو اضافه شده»؟
«هیچی! شهردار که رفت، همهجا رو منوریل کشیدن. مترو رو هم تغییر کاربری دادن».
«یعنی چی»؟
«از تونلهاش برای انبار خودروهای اسقاطی استفاده کردن».
«اتوبوسهای BRT هنوز هست»؟
«نه! منحلش کردن، به جاش درشکه آوردن. از همونایی که شرلوک هلمز سوار میشد».
«توی نقشجهان
اصفهان دیده بودم از اونا...»
«نقشجهان رو هم خراب کردن».
«کی خراب کرد»؟
«یه نفر پیدا شد، سند دستش بود، گفت از نوادگان شاهعباسه، یونسکو هم نتونست حرفی بزنه».
«خلیجفارس چهطور؟»
«اون هم الان فقط توی نقشههای خودمون، فارسه. توی نقشه گوگل هم نوشته خلیج صورتی».
«خلیج صورتی چیه»؟
«بعضیها
به نشنالجئوگرافیک پول میدادن تا بنویسه خلیج عربی، ایران هم فشار
میاورد و مدرک رو میکرد. آخرش گوگل لج کرد، اسمش رو گذاشت خلیج صورتی...»
«ایران اعتراضی نکرد»؟
«چرا! گوگل رو فیلتر کردن».
«ممنونم. باید
کلی با خودم کلنجار برم تا همین چیزا رو هم هضم کنم».
«یه چیز دیگه رو هم هضم کن، لطفا»!
«چیو»؟
«اینکه همه این چیزها رو خالی بستم».
«یعنی چی»؟
«با
دوست من نامزد شدی، بعد ولش کردی. اون هم خودش را توی آینده دید، اما خیلی
زود خرابش کردی. حالا نوبت ما بود تا تو را اذیت کنیم. حقیقت اینه که یک
ساعت پیش تصادف کردی، علت بیهوشیات هم خستگی ناشی از کار بود. چیزیت
نیست. هزینه بیمارستان را به صندوق بده، برو دنبال زندگیات»!
«شما جنایتکارید! من الان میرم با رییس بیمارستان صحبت میکنم».
«این ماجرا، ایده شخص رییس
بیمارستان بود».
«ازش شکایت میکنم»!
«نمیتونی. چون دوست صمیمی پدر نامزد جدیدته».
نوشته شده توسط: پویه همدم
عشق 2
دوشنبه 16/1/89 ساعت 9:55 صبح
شبنمی سینه گل را بدرید، زیر قلبش به تبسم بنوشت:
عشق مطبوع ترین درد خداست
نوشته شده توسط: پویه همدم